تله های زندگی

  • آیا اکثراً جذب افرادی می‌شوید که بی‌مهر و بی‌عاطفه هستند؟ آیا احساس می‌کنید که نزدیک‌ترین افراد زندگی‌تان به شما توجه کافی ندارند؟
  • آیا احساس می‌کنید انسان بی‌ارزشی هستید؟ آیا احساس می‌کنید به دلیل بی‌ارزشی‌تان، اطرافیان، شما را نمی‌پذیرند و دوست‌تان ندارند؟
  • آیا خواسته‌های دیگران را بر نیازهای خودتان ترجیح می‌دهید؟ آیا در راه فداکاری برای دیگران چنان راه افراط می‌پیمایید که به خواسته‌های خودتان اصلاً نرسید؟ آیا نیازهای واقعی‌تان را نمی‌شناسید؟
  • آیا نگران هستید که مبادا اتفاقات ناگواری برای شما پیش بیاید؟ آیا یک درد خفیف ممکن است شما را به وادی وحشت بیندازد که مبادا دچار بیماری علاج‌ناپذیری شده‌اید؟
  • آآیا متوجه شده‌اید که علی‌رغم برخورداری از تحسین و تشویق اجتماعی باز هم احساس نیتی و بی‌کفایتی می‌کنید؟

چنین الگوهایی را «تله‌های زندگی» می‌نامیم. در این کتاب به یازده تله‌ی زندگی شایع می‌پردازیم و راه‌های شناسایی، پی بردن به علل شکل گیری و راهبردهای تغییر آنها را در اختیار شما قرار می‌دهیم. ردیابی تله‌ی زندگی را می‌توان در رفتار اطرافیان با ما در دوران کودکی‌مان جستجو کنیم.

ما در دوران کودکی به شیوه‌های مختلف آسیب دیده‌ایم: «طرد، انتقاد، حمایت افراطی، بدرفتاری، بی‌توجهی یا محرومیت.» در اثر این تجارب اولیه، تله‌های زندگی بخشی از وجودمان شده‌اند. بعد از طی دوران کودکی، و ترک خانه‌ی پدری، با ایجاد موقعیت‌ها یا انتخاب افراد به بازآفرینی همان شرایط تلخ اولیه‌ی دوران کودکی می‌پردازیم. به عبارتی، در حال حاضر دیگران ما را کنترل می‌کنند، با ما بدرفتاری می‌کنند یا به نیازهای ما توجه نمی‌کنند و از این رو تله‌های زندگی دست از سر ما بر نمی‌دارند و تداوم می یابند. شاید به دلیل همین تداوم تله‌های زندگی است که در دست‌یابی به اهداف زندگی با ناکامی و شکست روبه‌رو می‌شویم.

تله‌های زندگی، چگونگی تفکر، احساس، رفتار و نحوه‌ی ارتباط با دیگران را تعیین می‌کنند. این تله‌ها به احساس‌های شدیدی مثل عصبانیت، غمگینی و اضطراب دامن می‌زنند. حتی زمانی که در زندگی، اوضاع بر وفق مراد است (جایگاه اجتماعی خوب، ازدواج شادکام، روابط خوب با دیگران و موفقیت شغلی) باز هم ممکن است قادر به لذت بردن از زندگی نباشیم.


روانشناسی

دیوید: سی و نه سال داشت و در اداره‌ی بورس کار می‌کرد. او در کارش موفق بود ولی در دام یکی از تله‌های زندگی (محرومیت هیجانی) دست و پا می‌زد.

دیوید با تنهایی دست و پنجه نرم می‌کرد. او دچار احساس خلأ و معناباختگی شده بود. احساس می کرد که در چاه عمیقی گرفتار شده است و سخت بی‌قرار است تا زنی بتواند زندگی پوچ او را معنا بخشد و غنی سازد. هر چند دیوید نمی‌دانست که این آرزو، محال است و تنهایی، سرنوشت و تقدیر اوست.

دیوید در دوران کودکی‌اش نیز با همین احساس تنهایی دست به گریبان بود. او هیچ گاه متوجه نشد که پدر و مادرش، سرد و بی‌مهر بوده‌اند. والدینش نیازهای عاطفی دیوید را برآورده نکرده بودند. به تدریج تله‌ی زندگی محرومیت هیجانی در ذهنش نقش بست و در دوران بزرگسالی نیز همان تجارب تلخ دوران کودکی برایش رقم می‌خورد. دیوید سال‌ها به این الگوی ارتباطی در درمان نیز ادامه می‌داد. او نمی‌توانست روند درمان خود را با یک درمانگر به انتها برساند، بلکه پس از گذشت چند جلسه، درمان را نیمه‌کاره رها می‌کرد و به سراغ درمانگر دیگری می‌رفت. اگرچه در ابتدا امیدآفرینی‌های درمانگران او را دلگرم می‌کرد، اما پس از گذشت چند جلسه، ناامید و دلسرد می‌شد. در واقع او هیچ وقت با درمانگرانش رابطه‌ی درست و انسانی برقرار نمی‌کرد. بلکه دایم برای توجیه خودش به منظور خاتمه‌ی درمان به دنبال عیب‌جویی از درمانگران بود. با هر شکست درمانی به تدریج این اعتقاد او راسخ‌تر می‌شد که راه گریزی از مشکلاتش ندارد و تنهایی، سرنوشت نهایی اوست.

 

 


روانشناسی

اگرچه بسیاری از درمانگران دیوید، خونگرم و صمیمی بودند، اما مشکل اصلی جای دیگری بود. مسأله این بود که دیوید همیشه برای صمیمیّت‌گریزی توجیه پیدا می‌کرد. هر چند حمایت عاطفی درمانگر از بیمار حایز اهمیت است، اما این شرط نمی‌تواند گره از مشکلات بیمار باز کند. درمانگران دیوید، مراعات او را می‌کردند و از تکنیک‌های رویاروسازی با الکوی خودآسیب‌رسان استفاده نمی‌کردند یا اگر هم این کار را می‌کردند از قدرت لازم برای تغییر دیوید برخوردار نبود. دیوید اگر می‌خواست از دام معیوب محرومیت هیجانی رها شود بایستی از عیب‌جویی ن دست برمی‌داشت و با جدّیت به مبارزه با مشکلاتش (صمیمیّت‌گریزی و عیب‌جویی) می‌پرداخت.

وقتی دیوید برای حل و فصل مشکلاتش به ما مراجعه کرد، علاوه بر جنبه‌های همدلانه، بُعد چالش و رویاروسازی را نیز به درمان اضافه کردیم. هر زمان که تله‌ی زندگی‌اش در رفتار، احساس و شیوه‌ی تفکر او نمود پیدا می‌کرد، او را با این مسأله روبه‌رو می‌کردیم. نکته‌ی مهم این بود که به دیوید نشان بدهیم که با مشکل وی (ناراحتی از نداشتن رابطه‌ای صمیمی و دیرپا) صادقانه همدل هستیم و این مشکل را به الگوهای ارتباطی ناخوشایند وی با والدینش ربط می‌دهیم. با این حال هر وقت می‌خواست دلیل‌تراشی کند به او گوشزد می‌کردیم که دوباره در دام تله ی زندگی‌اش گیر کرده است. عیب‌جویی راهی برای صمیمیّت‌گریزی است. بعد از یک سال از گذشت درمان (رویاروسازی همدلانه یا متعادل‌سازی رویاروسازی و همدلی) بالاخره توانستیم تغییرات خوبی در زندگی وی ایجاد کنیم. دیوید در حال حاضر با خانمی که خونگرم و دوست داشتنی است، دوران نامزدی را پشت سر می‌گذارد.

دیوید: درمانگران قبلی واقعاً با من همدلی می‌کردند و من شناخت خیلی خوبی از دوران کودکی‌ام به دست آوردم. اما هیچ کدام از آنها مرا واقعاً وادار به تغییر نمی‌کردند. کنار گذاشتن الگوهای قدیمی خانوادگی، کار ساده‌ای نبود. روش درمان شما متفاوت بود

بالاخر مسئولیت برقراری روابط را پذیرفتم، نمی‌خواستم در ارتباط با نامزد فعلی‌ام شکست بخورم، چنین ضرورتی را احساس کردم. اگرچه می‌دانستم که نامزدم آدم بی‌عیب و نقصی نیست، اما تصمیم گرفتم که او را رها نکنم. بالاخره مجبور شدم بین دوراهی تنهایی همیشگی یا ارتباط با افراد معمولی، یکی را قبول کنم.

رهایی از تله‌ی زندگی نیازمند این است که همواره با مشکلات خود رویارو شوید. قصد داریم به شما یاد بدهیم که چگونه در تله‌های زندگی، گیر می‌کنید و تا زمانی که نتوانید این تله‌ها را بشناسید و بر آنها مسلط شوید، کماکان جلوی پای شما سبز می‌شوند و ناغافل در می‌یابید که در دام افتاده‌اید.

 

 

 


روانشناسی

پاتریک: پیمانکار ساختمان است و سی پنج سال دارد. همسر پاتریک با وی خوب رفتار نمی‌کند و دایم به او توهین می‌کند. اما علاقه‌ی پاتریک به همسرش کم نشده است. پاتریک در تله‌ی زندگی رهاشدگی گرفتار شده است.

پاتریک از این وضعیت سخت غمگین است. هر زمان همسرش شروع به فحش و داد و بیداد می‌کند، پاتریک دستش از چاره کوتاه می‌شود و ناامیدی گریبانش را می‌گیرد.

پاتریک: انگار دلم نمی‌خواهد او را از دست بدهم. می‌خواهم تحت هر شرایطی به زندگی با او ادامه بدهم. اگر او را از دست بدهم شکست سختی خواهم خورد. سر در نمی‌آورم که چرا با این که من او را این قدر دوست دارم ولی او ذره‌ای به من علاقه و تعلق خاطر ندارد. سعی می‌کنم خودم را تغییر بدهم، اما فایده‌ای ندارد. دنبال راهی هستم تا خودم را تغییر دهم و او را از دست ندهم. اما نمی‌دانم چطوری می‌توانم این کار را بکنم. بلاتکلیفی و تردید طاقتم را طاق کرده است.

فرانسیس قول می‌داد دست از بدرفتاری‌هایش بردارد و پاتریک نیز قول فرانسیس را باور می‌کرد، اما آرزوها و امیدهای پاتریک بر باد فنا می‌رفت چون فرانسیس دوباره رفتارهای آزاردهنده را از سر می‌گرفت.

پاتریک: باورم نمی‌شد که دوباره قولش را بشکند. آخرین بار مطمئن بودم که دیگر مرا آزار نمی‌دهد. فکر می‌کردم پشیمان شده است باورم نمی‌شد دوباره مرا اذیت کند. می‌خواستم خودم را بکشم.

زندگی شویی پاتریک وضعیت خاصی داشت. او بارها و بارها در امواج امید داشتن زیاد و ناامیدی فزاینده گرفتار شده بود.

پاتریک: دشوارترین دوره‌ی زندگی‌ام این بوده که انتظار بهبودی رفتارهای او را بکشم، اگرچه در اوج امیدواری به بهبودی، متوجه می‌شوم که تمام آرزوهایم بر باد رفته است.

زمان‌هایی که پاتریک منتظر بهبودی رفتارهای فرانسیس بود، دچار خشم شدید و بغض می‌شد. وقتی می‌دید که باز هم فرانسیس به او توهین می‌کند، جنجال به پا می‌شد. پاتریک اهل دعوا و کتک‌کاری نبود. اگر هم گاهی اوقات دستش روی فرانسیس بلند می‌شد، بلافاصله شروع به عذرخواهی می‌کرد تا فرانسیس او را ببخشد. اگرچه پاتریک خواهان تغییر رویه‌ی زندگی‌اش بود و می‌خواست به آرامش و ثبات دست یابد، اما در تله‌ی زندگی رهاشدگی گرفتار شده بود: «هر چقدر فرانسیس دمدمی مزاج و بی‌ثبات بود، پاتریک احساس عاطفی عمیق‌تری نسبت به او پیدا می‌کرد.» هر وقت فرانسیس تهدید می‌کرد که او را ترک می‌کند پاتریک بیشتر به سمت وی متمایل می‌شد. دوران کودکی پاتریک پر از شکست و تلخ‌کامی بود. پدر پاتریک زمانی که وی دو ساله بود خانواده‌اش را ترک کرد. پاتریک و دو خواهرش نزد مادربزرگ زندگی می‌کردند. مادرش نیز برای فراموشی غم‌های زندگی به دام شراب پناه برده بود و از زندگی بچه‌هایش بی‌خبر بود. عواطفی که پاتریک در حال حاضر تجربه می‌کرد چندان برای او غریب نبودند. او با ازدواج با فرانسیس به بازآفرینی این عواطف دامن زد.

 

 


روانشناسی

طنز تلخ تاریخ: تکرار شرایط مشابه در دوره‌های مختلف زندگی

دیوید و آیدا در دو تله‌ی زندگی گرفتار شده بودند: «محرومیّت هیجانی، آسیب‌پذیری». در ادامه‌ی  به معرفی بیماران دیگری می‌پردازیم که در تله‌های دیگری گرفتار شده‌اند: اطاعت، بی‌اعتمادی / بدرفتاری، رهاشدگی، نقص / شرم، استحقاق، وابستگی، شکست، معیارهای سخت‌گیرانه و طرد اجتماعی. با خواندن این مطالب احتمالاً متوجه می‌شوید که شما نیز گرفتار یک یا چند تا از این تله‌های زندگی شده‌اید.

ما تمایل داریم که درد‌ها و رنج‌های دوران کودکی را کماکان زنده نگه داریم. این مسأله یکی از بینش‌های عمیق در روان‌درمانی‌های مبتنی بر روان‌تحلیل‌گری است. فروید به این پدیده، اجبار به تکرار می‌گفت. فرزند یک فرد میگسار با کسی ازدواج می‌کند که میگسار است. کودکی که در دوران کودکی‌اش با بدرفتاری اطرافیان رو به رو شده است با فردی بددهن، گستاخ و پرخاشگر ازدواج می‌کند یا این که خودش از دیگران سوء استفاده می‌کند. فردی که در دوران کودکی‌اش آزار جنسی را تجربه کرده است، در بزرگسالی ممکن است در دام روابط آشفته و بی‌هدف بیفتد. کودکی که تحت سلطه‌ی دیگران بوده است، ممکن است در دوران بزرگسالی به شدّت دیگران را کنترل کند.

 

این پدیده در نگاه اول گیج کننده است. چرا ما دست به این کار می‌زنیم؟ چرا دوباره رنج‌ها و دردهایمان را زنده می‌کنیم و هر دم هیزمی بر این آتش می‌گذاریم؟ چرا نمی‌توانیم دست از این الگوها برداریم و زندگی بهتری برای خودمان تدارک ببینیم؟ در واقع هر کسی با متوسل شدن به روش‌های محکوم به شکست، به تداوم این الگوهای منفی دامن می‌زند. این واقعیت تعجب‌برانگیز را درمانگران نیز قبول دارند. در دوران بزرگسالی، شرایط و موقعیت‌هایی ایجاد می‌کنیم که شبیه به شرایط و موقعیت‌های دوران کودکی‌مان است. منظور از تله‌ی زندگی، تمام روش‌هایی است که باعث بازآفرینی شرایط دوران کودکی‌مان می‌شود.

تله‌ی زندگی، اصطلاحی عامیانه است و واژه‌ای که متخصصان برای اشاره به تله‌ی زندگی به کار می‌برند، طرح‌واره است. مفهوم طرح‌واره از روان‌شناسی شناختی نشأت گرفته است طرح‌‌واره‌ها را می‌توان این‌گونه تعریف کرد: «باورهای عمیق و تزلزل‌ناپذیری که در دوران کودکی درباره‌ی خود، دیگران و جهان اطراف در ذهن‌مان شکل گرفته‌اند.» این طرح‌واره‌ها نقش تعیین کننده‌ای در شکل‌گیری احساس ما درباره‌ی خودمان دارند. رها کردن این طرح‌واره‌ها مستلزم چشم‌پوشی از امنیّتی است که در پناه این طرح‌واره‌ها به دست آورده‌ایم. بنابر این این باورها علی‌رغم آسیبی که به ما می‌زنند، در پناه آنها احساس امنیّت می‌کنیم زیرا به ما قدرت پیش‌بینی‌پذیری و اطمینان‌آفرینی می‌دهند. این باورها را می‌توان به امنیّت داشتن فردی ترسو در خانه تشبیه کرد. به همین دلیل شناخت‌درمانگران اعتقاد دارند که تغییر این باورها، کاری سخت و طاقت‌فرسا است.

اگر موافق باشید به چگونگی تأثیر این تله‌های زندگی در روابط عاطفی و عاشقانه (جذابیت طرح‌واره‌ای) می پردازیم .

 


روانشناسی

تیپ های شخصیتی اینیاگرام و انواع آن

تیپ سه­ های ناسالم، که با احساسات خصمانه ی خود کاملاً تحلیل رفته­ اند و دیگر در محیط خود قادر به عمل نیستند، وقتی به سمت تیپ نُه حرکت می­کنند، با تمام احساسات خود خداحافظی می­کنند و کاملاً متوقف می­شوند.
جهت­ بندی­ های یکپارچگی و رشد (امن و آسایش) با ترتیب بر عکس جهت­ بندی­ های از هم گسیختگی و زوال (فشار عصبی و استرس) برای هر تیپ شخصیتی نشان داده می­شوند. هر تیپ در جهت مخالف سمت ناسالم خود به سمت یکپارچگی روانی حرکت می­کند. ترتيب جهت­ بندی یکپارچگی ۱-۷-۵-۸-۲-۴-۱ است. این به این معنی است که، تیپ یک در آرامش، به سمت تیپ هفت حرکت می­کند، تیپ هفت در آرامش به سمت پنج حرکت می­کند، تیپ پنج در آرامش به سمت هشت حرکت می­کند، تیپ هشت در آرامش به سمت دو حرکت می­کند، تیپ دو در آرامش به سمت چهار حرکت می­کند، و تیپ چهار در آرامش به سمت یک حرکت می­کند. در مثلث متساوی الاضلاع، ترتیب به صورت ۹ -3 - ۶ - 9 است. تیپ نه در آرامش به سمت سه، تیپ سه در آرامش به سمت شش، و تیپ شش در آرامش به سمت نُه خواهد رفت. شما می­توانید این کار کرد را با تعقیب جهت­ بندی­ های پیکان­ ها در تصویر بعدی اناگرام ببینید.
وقتی تیپ یک­ های متعادل به سمت تیپ هفت حرکت می­کنند، واقعیت را با نارسایی های بایسته­ ی آن قبول می­کنند و بیشتر ثمربخش می­شوند. آنها دیگر احساس نمی­کنند که باید به طور مداوم و با تلاش زیاد همه چیز را کامل بکنند، آنها آزاد می­شوند و به خودشان اجازه می­دهند از زندگی لذت ببرند.شرح مختصر بعدی اطلاعاتی ارائه می­کند که وقتی یک تیپ در جهت یکپارچگی حرکت می­کند، چه اتفاقی می­افتد. برای توضیح بیشتر به "تیپ­ های شخصيتی" مراجعه کنید.

وقتی تیپ هفت­ های متعادل به سمت تیپ پنج حرکت می­کنند، آنها عميقاً با چیزها درگیر می­شوند، و به جای صرفاً مصرف محیط با آن مشارکت می­کنند. آنها دیگر نمی­ترسند که اگر به طور مداوم دنبال به دست آوردن چیزها و تجربیات جدید نباشند، محرومیت می­کشند، بنابراین، توانایی دارند که منابع رضایتمندی خود را کشف بکنند.


روانشناسی

قبل از این که برای درمان به ما مراجعه کند در یک دوره‌ی سه ساله، چندین داروی ضد افسردگی را امتحان کرده بود (دارودرمانی یکی از گزینه‌های درمان اضطراب است). اخیراً روان‌پزشک او داروی لورازپام برای او تجویز کرده بود. او داروهای خود را مرتب مصرف می‌کرد و اندکی بهتر شده بود و احساس بهتری داشت. اضطرابش اندکی کمتر شده بود و از زندگی‌اش بیشتر لذت می‌برد. اگرچه دارو در کاهش اضطراب به او کمک کرده بود، اما کماکان از خانه بیرون نمی‌آمد. شوهرش از این وضع چندان راضی نبود و می‌گفت دارو فقط به او کمک کرد که در خانه بماند.

مشکل جدّی‌تر دیگر این بود که آیدا برای کاهش اضطراب به دارو وابسته شده بود.آیدا: دلم نمی‌خواهد تا آخر عمر دارو مصرف کنم. از فکر کنار گذاشتن دارو، لرزه به اندامم می‌افتد. نمی‌خواهم دوباره در دام نگرانی‌ها و دلواپسی‌هایم بیفتم.

حتی وقتی آیدا به خوبی با شرایط استرس‌زا کنار می‌آمد، همه‌ی موفقیتش را به دارو نسبت می‌داد. دارو نمی‌توانست او را وادار به انجام کارهای روزمره کند (به همین دلیل زمانی که دارو کنار گذاشته شود، مخصوصاً داروهای ضد اضطراب، ممکن است بیماری باز گردد).

آیدا در حل و فصل تله‌ی زندگی‌اش پیشرفت خوبی داشت. در طول یک سال، زندگی‌اش تغییر کرد و به تدریج توانست اضطراب خود را به حدّ عادی برساند. او توانست به مسافرت برود، دوستانش را ببیند و سینما برود. در نهایت نیز تصمیم گرفت کار پاره‌وقتی پیدا کند که نیاز بود هر روز از خانه بیرون بیاید.

 

در قسمتی از فرایند درمان به آیدا کمک کردیم تا بتواند اتفاقات ناگوار را درست‌تر تخمین بزند. بارها با او بر سر تخمین مبالغه‌آمیز خطر و اتفاقات ناگوار، چالش کردیم. او ضعف‌ها و آسیب‌پذیری‌های بیرون از خانه را بزرگ جلوه می‌داد. به تدریج یاد گرفت که خطرپذیری عاقلانه را در زندگی خود بپذیرد و از راهکار اطمینان‌طلبی از دوستان و شوهرش دست بردارد. در پی این اقدامات، زندگی شویی‌اش بهتر شد و از زندگی شخصی‌اش نیز رضایت بیشتری کسب کرد.


روانشناسی

آیدا: چهل و دو سال داشت و در خیلی از زمینه‌ها از استعداد شگرفی برخوردار بود، اما زمین‌گیر شده بود، به این دلیل که نگرانی‌ها و ترس‌های زیادی تجربه می‌کرد. اگرچه برای کاهش اضطرابش داروی آرام‌بخش استفاده می‌کرد، اما در تله‌ی زندگی آسیب‌پذیری گرفتار شده بود.

در واقع آیدا اصلاً زندگی نمی‌کرد. او دست از پا خطا نمی‌کرد چون به شدّت از همه چیز می‌ترسید. زندگی او مملو از نگرانی‌های پرخطر بود. او ترجیح می‌داد برای حفظ امنیت خود از خانه بیرون نیاید.

آیدا: هر چند می‌دانم کارهای زیادی دارم که انجام بدهم، با این که می‌دانم از دیدن دوستان، رفتن به تئاتر و رستوران لذّت می‌برم، اما انجام این کارهای عادی برای من خیلی سخت و دشوار است. من هیچ گونه سرگرمی و تفریحی ندارم. اکثراً نگرانم که مبادا برای من اتفاقات ناگواری پیش بیاید.

آیدا خیلی نگران بود. نگران بود که مبادا تصادف کند، پل‌ها فرو بریزند، اموالش یده شود، به بیماری ایدز مبتلا گردد و بی‌پول و مفلس شود. با این همه نگرانی، پس زیاد هم نباید تعجب‌انگیز باشد که از خانه بیرون رفتن برایش لذّت‌بخش باشد (برای کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه به فصل یازدهم مراجعه کنید).

همسر ایدا از دست او خیلی عصبانی بود. همسرش می‌خواست به دنبال کارهای شخصی و خانوادگی برود، اما آیدا به او وابسته بود و می‌ترسید که اگر تنها بماند اتفاق بدی برایش رخ خواهد داد. بنابر این همسرش از انجام خیلی از کارها محروم شده بود. آیدا به دلیل ترس افراطی‌اش نمی‌گذاشت همسرش کارهای اداری، شخصی و خانوادگی را انجام دهد.

والدین آیدا در جنگ جهانی دوم، مصیبت‌های جانگدازی را پشت سر گذاشته بودند و به دلیل ترس‌های زیادی که داشتند آیدا را زیر چتر حمایت بیمارگونه خود گرفته بودند. آنها نمی‌گذاشتند آب در دل آیدا تکان بخورد و همواره او را از خطرات احتمالی (اما غیرممکن) آگاه می‌کردند و به او هشدار می‌دادند که مواظب سلامتی و رفاه خودش باشد. اگرچه این احتمال برای هر کسی وجود دارد که سرما بخورد، در آب غرق شود، در مترو گیر بیفتد یا اتومبیلش دچار آتش‌سوزی شود، اما والدین آیدا می‌خواستند با هشداردهی به فرزندشان، اطمینان خاطر کامل کسب کنند که برای او اتفاق ناگواری رخ نخواهد داد. به دلیل همین هشداردهی‌های والدین، زیاد هم تعجب‌برانگیز نیست که اضطراب دست از سر آیدا برنمی‌داشت. سعی کردیم به او اطمینان بدهیم که دنیا جای امن و سالمی است، اما علی‌رغم این که همه چیز در زندگی آیدا رو به راه بود، اضطراب امانش را بریده بود.


روانشناسی

پاتریک به مدت سه سال تحت روان‌درمانی (به شیوه‌ی فروید) قرار گرفته بود. او در طول یک سال هفته‌ای سه بار به درمانگر مراجعه می‌کرد و هزینه‌ی گزافی نیز از این بابت متحمل می‌شد.

پاتریک: می‌رفتم مطب و روی کاناپه دراز می‌کشیدم و هر چی به ذهنم می‌رسید، بازگو می‌کردم، برای من تعجب‌برانگیز بود. درمانگرم در طول سه سال خیلی کم حرف زد و حتی موقعی که گریه می‌کردم یا داد و بیداد راه می‌انداختم لام تا کام حرف نمی‌زد، احساس می‌کردم اصلاً انگار در مطب نیست.

پاتریک تمام خاطرات و احساس‌های خود را بازگو می‌کرد، ولی از درمانگرش ناامید و دلسرد شده بود.

او پی برد که روند درمانش خیلی کند پیش می‌رود. اگرچه بینش زیادی نسبت به مشکلش پیدا کرده بود، اما هنوز مشکل دست از سر او برنداشته بود (ایراد رایجی که به روان‌کاوی می‌گیرند: بینش به‌تنهایی کافی نیست). پاتریک خواهان درمانی بود که بتواند سریع‌تر به جواب برسد و کاربردی‌تر باشد.

رویکرد تغییر در تله‌های زندگی کمک‌ لازم را به او کرد به جای این که در درمان مشکل پاتریک، موضعی خنثی یا اجتنابی بگیریم، با او همکاری کردیم. به او کمک کردیم تا پی ببرد که در دام کدام الگوهای رفتاری افتاده است و چگونه می‌تواند شرّ این الگوها را از سر خود کم کند. به او یاد دادیم که در انتخاب‌های خود، آگاهانه‌تر عمل کند. او را درباره‌ی خطرات احتمالی در انتخاب روابط صمیمی، آگاه کردیم. او را با واقعیّت رنج‌زای زندگی‌اش رویارو کردیم. او عاشق فرانسیس بود. عاشق شدن نشانه‌ای از فعال‌سازی تله‌ی زندگی است.

بعد از گذشت یک سال و نیم از درمان، پاتریک تصمیم گرفت، رابطه‌اش را با فرانسیس خاتمه بدهد. پاتریک تا آن زمان فرصت‌های زیادی به فرانسیس داده بود. پاتریک سعی کرد دست از رفتارهای ناسازگارش بکشد و برخی از رفتارهایش (کنترل‌گری) را کنار بگذارد. با این حال فرانسیس این موقعیت را مغتنم نشمرد و به رفتارهای قبلی‌اش ادامه داد. با همه‌ی تغییری که پاتریک در رفتارهایش پدید آورد، با این حال اوضاع بدتر شد.

وقتی برای اولین بار بحث جدایی از فرانسیس پیش آمد، پاتریک اذعان کرد که به شدّت از خاتمه‌بخشی به رابطه می‌ترسد. اما بالاخره به این رابطه‌ی دردسرساز خاتمه داد و برخلاف پیش‌بینی‌های قبلی‌اش، دچار شکست و ترس زیاد هم نشد. بلکه اعتماد به نفس و آرامش بیشتری پیدا کرد و متوجه شد که بدون فرانسیس هم می‌تواند زندگی مستقل و جداگانه‌ای برای خودش دست و پا کند. ما می‌دانستیم که او حق دارد به رابطه‌ی آسیب‌زای خود خاتمه دهد.

 

رویکرد تله‌ی زندگی به شما نشان می‌دهد که چه نوع روابطی برای شما مناسب است و بایستی از چه روابطی اجتناب کنید. متأسفانه این کار ساده نیست، چرا که ممکن است مثل پاتریک مجبور به انتخاب روابطی بشوید که در کوتاه‌مدت چندان رضایت‌بخش نیستند. معمولاً افراد برای فرار از زندگی گذشته‌ی خود دست به انتخاب‌هایی می‌زنند که عواطف دردناک گذشته را دوباره زنده می‌کند.


روانشناسی

دانیل: سی سال داشت و در شرکت نساجی کار می‌کرد. او نمی‌توانست به خوبی از پس مدیریت افراد برآید. بیشتر ترجیح می‌داد کارهای دیگران را انجام دهد. دانیل در تله‌ی زندگی اطاعت گرفتار شده بود.

دانیل خیلی مردم‌دار بود. او همیشه نیازهای دیگران را بر نیازهای خودش ترجیح می‌داد. اگر دیگران از او نظر می‌خواستند می‌گفت: «برای من مهم نیست، شما تصمیم بگیرید.»

دانیل سعی می‌کرد با احیای نقش «بله قربان‌گو»، همسر و بچه‌هایش را راضی نگه دارد. او در برابر تمام خواسته‌های فرزندانش کوتاه می‌آمد. او سعی می‌کرد علی‌رغم میل باطنی‌اش به شرکت برود تا پدرش راضی و خشنود باشد.

با وجود این که سعی می‌کرد دیگران از دست او راضی باشند، ولی با این حال در ته دل از دست آنها عصبانی بود. او خیلی فداکار بود. اگرچه فرزندانش از سهل‌گیری او سوءاستفاده می‌کردند با این حال از دست او راضی هم نبودند چون نمی‌توانست نقش یک پدر مقتدر را ایفا کند. پدر دانیل به دلیل برخوردهای نامناسب و خجالتی پسرش با کارمندان، همیشه از دست دانیل دلخور و ناراضی بود.

 

اگرچه دانیل از الگوهای رفتاری‌اش آگاهی چندانی نداشت، اما عصبانی بود. به دلیل این که جربزه نداشت نیازهایش را برآورده کند، در عمق وجود عصبانی بود. این الگوی رفتاری سابقه‌ی دیرپایی داشت. پدر دانیل زورگو و دیکتاتورمنش بود و با دو سلاح «زورگویی» و «کنترل»، روی سر دیگران سوار می‌شد. همه چیز بایستی مطابق میل پدر دانیل بود. اگر در دوران کودکی با پدرش مخالفت می‌کرد به شدت تحقیر و تنبیه می‌شد. مادر دانیل نیز نقش یک خانم «گوش به فرمان» را بازی می‌کرد. خیلی از اوقات افسرده بود. دانیل سعی می‌کرد از مادرش مراقبت کند تا حال وی بهبود یابد. بنابر این در چنین فضایی، نیازهای دانیل محلی از اِعراب نداشتند.


روانشناسی

تبلیغات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

فروشگاه بذر اورجینال شاهدانه تو دلــم فقط یه بار مهمونی بود،تو اومدی انتظار فانتزی موبیلیکا | همه چیز در مورد موبایل Balochi Academy - Is Updating... Mu$ic CitY فروشگاه ابزار، چسب و پیچ و مهره 20 ابزار